close
تبلیغات در اینترنت
بررسی مرگ اندیشی در دو اثر مهم ایرانی؛ بوف کور و ملکوت

رمانخونه | دانلود رمان عاشقانه

برای خواندن بررسی مرگ اندیشی در دو اثر مهم ایرانی؛ بوف کور و ملکوت کلیک کنید چتروم,چت,چتروم شماچت,ققنوس چت,چتروم شلوغ مهر چت

درباره من

سجاده ات را بگیر سمت بی کسی های خدا سرت را آنقدر پایین نگه دار که چشمت به حواس از نفس افتاده اش نیافتد دستت که به دامنش رسید... از عفت بر باد رفته دنیا بگو گریه هایت را کش بده تا دوباره خدا بودنش را باور کند تا شاید دستی به سر و روی دنیا بکشد فقط یادت باشد به روی خودت هم نیاوری کسانی روی غیبتش آنقدر حساب کرده اند که صندلی خالی اش را وجب به وجب سند زده اند ... ! خدایا معصومیت کودکی را به ما بازگردان..
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 15 تير 1396 | ساعت : 8:31 AM

 بررسی مرگ اندیشی در دو اثر مهم ایرانی؛ بوف کور و ملکوت

نقد کتاب ایرانی,نقد رمان

هفته نامه کرگدن - حامد قصری: گفت و گو با محمد صنعتی درباره دو کتاب بسیار مهم تاریخ ادبیات داستانی ایران که هم تاثیرگذار بوده اند و هم هنوز که هنوز است، خوانده می شوند.

ونسان مونتی، دوست نزدیک صادق هدایت، سال دقیق انتشار «بوف کور» را 1309 شمسی دانسته است. «ملکوت» بهرام صادقی هم نخستین بار سال 1340 در شماره نهم کیهان هفته منتشر شد. بوف کور جایگاه خاص خودش را نه تنها در ایران که در دنیای ادبیات پیدا کرده و به زبان های مختلف ترجمه شده است. اما ملکوت حکایت دیگری دارد و هنوز هم حرف و حدیث های بسیاری در خصوص این اثر وجود دارد.

بهرام صادقی را بیشتر با داستان های کوتاهش می شناسند و بین منتقدان بر سر ملکوت و نوع نگاه صادقی در این کتاب اختلاف نظر بسیاری است. خیلی ها بهرام صادقی را در ملکوت تحت تاثیر هدایت و بوف کور می دانند. برخی هم نثر و نگاه صادقی را در ملکوت مدرن و حتی آغاز عبور از هدایت می دانند.

پس از گذشت نزدیک به 90 سال از انتشار بوف کور و 60 سال از انتشار ملکوت، به سراغ دکتر محمد صنعتی، یکی از نظریه پردازان حوزه ادبیات رفته ایم و با او که نویسنده کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ» است، درباره مرگ اندیشی در بوف کور و همچنین مقایسه این دو اثر گفت و گو کرده ایم.
 
1057752_213.jpg
بعضی ها اعتقاد دارند ملکوت ویژگی های یک رمان را ندارد. شما با این حرف موافقید؟

این کار منتقدان ادبی است که داستان بلند و رمان و غیره را طبقه بندی می کنند، با این حال ملکوت قصه ای بلند است. رمان یک قصه شهری است و داستان ملکوت هم در شهر و در میان مردم شهرنشین اتفاق می افتد. در جامعه ما مشهورترین رمان ها- به خصوص آن ها که در 30، 40 سال اخیر نوشته شده اند- اغلب مربوط به فضاهای روستایی هستند. اما بسیار دشوار است که به دلیل شهری نبودن و روستایی بودن شخصیت ها- مثلا- در «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» آن ها را رمان ندانیم. چنین تقسیم بندی هایی مقداری زائد و تنها برای کلاس درس مفید است.

پایه و اساس رمان ملکوت مرگ است. راوی چگونه به این اندیشه رسیده است؟ انگار محتوای ملکوت از زندگی خود صادقی نشات گرفته است؛ بهرام صادقی که البته به علم پزشکی هم اشراف داشته است.

بله. داستان ملکوت بازتابی است از آنچه راوی حس می کند و بخش هایی از زندگی و تجربیات نویسنده را در خودش دارد. محور قصه ملکوت، مرگ است. قصه از آن جا آغاز می شود که جن وارد بدن آقای مودت می شود و زمانی که او را نزد دکتر حاتم می برند تا جن را بیرون بکشد، شرح قصه غیرپزشکی می شود.

پزشکی با جن گیری تفاوت زیادی دارد اما می بینیم که در قصه ملکوت جن گیری و پزشکی به هم ارتباط پیدا می کنند. جن خبر می آورد آقای مودت سرطان دارد و سرطان یک اصطلاح پزشکی است اما نویسنده تلاش کرده است این مسئله را به ضد خود تبدیل کند.

پزشکی برای نجات زندگی است در حالی که تمامی این کتاب در مورد ویران کردن زندگی است. هم دکتر حاتم و هم جنبه دیگری از دکتر حاتم که «م. ل» نام دارد، هم پدر «م. ل» و هم پدر دکتر حاتم با شکار و کشتن و ارتکاب به قتل سر و کار دارند نه با حفظ حیات! حفظ زندگی همواره با هراس از مرگ است که ممکن است خواننده آن را به جنبه ناخودآگاه علم پزشکی تعبیر کند.

ترس از مرگ در ناخودآگاه هم پزشک و هر انسانی وجود دارد. علم پزشکی به دلیل هراس و ترس از مرگ به وجود آمده است. «م. ل» با وجود این که خود بسیار از مرگ هراس دارد و در این قصه به آن اشاره و اعتراف می کند، بدن خود را تکه تکه می کند و آن تکه ها را در الکل نگه می دارد که استعاره ای از مومیایی کردن است. مومیایی از آن جا شروع شد که بشر نمی توانست با عدم بقا و فنای خود رو به رو شود. بنابراین در این قصه م. ل قطعات بدن خود و جسد پسر خود را مومیایی کرده که نشانه ای از میل به بقا و جاودانگی است.
 
 1057753_787.jpg
 
شما هم معتقدید بین ملکوت و بوف کور شباهت هایی وجود دارد؟

با وجود این که بوف کور صادق هدایت با ملکوت بهرام صادقی خصوصیات سوررئالیستی دارند و این تکنیک از غرب گرفته شده است، آنچه در محتوای این قصه ها می بینیم دوگانگی و دو نیم شدگی است که در فرهنگ ما غلبه دارد. این دو نیم شدگی را هم در قصه ملکوت و هم در بوف کور، هم در لکاته و هم یک جنبه دیگرش که دختر اثبری است می بینیم.

راوی همان خنزر پنزری است در حالی که به نظر می رسد در مقابل هم قرار می گیرند؛ در عالم فرازمینی و زمینی. این قصه ها تحت تاثیر فضای عرفانی هستند. در ملکوت از کلمات عرفانی بسیار بهره گرفته شده است. خود راوی هم به وضوح به آن ها اشاره می کند در حالی که این جنبه زمینی تخریب شده هم در این قصه و در گریز از واقعیت آن وجود دارد.

این گریز از واقعیت ناشی از چیست؟

در فرهنگ ما این گریز از واقعیت- معمولا از مینیاتور گرفته تا اشعار عرفانی- وجود دارد. ما در غیرواقعی ها احساس آرامش بیشتری نسبت به رو به رو شدن با واقعیت داریم.

و در ملکوت این تضاد را می بینیم.

بله، در ملکوت مرتب شاهد کشمکش میان واقعیت و غیرواقعیت هستیم.

در بوف کور و ملکوت میل به مرگ هم بسیار پررنگ است.

هم در بوف کور و هم در ملکوت احساس گناه زیاد است و یک نوع میل به مرگ- علی رغم ترس و وحشت زیاد از مرگ- در شخصیت های آن ها هست. این موضوع در فرهنگ ما نیز وجود دارد. فرهنگ مدرن نگاهی رو به زندگی و آینده دارد، اما این قصه ها نگاهشان به گذشته است و آینده ای برای خود نمی بینند؛ همه چیز تمام شده و رو به زوال است. این موضوع هم در ملکو و هم در بوف ور و هم در «شازده احتجاب» گلشری دیده می شود. از این نظر می توان گفت صادقی در ملکوت تحت تایر هدایت بوده است.

منظورم این است که هراس از مرگ در این دو اثر، آن ها را خیلی به هم نزدیک می کند؟

نویسندگان بوف کور و ملکوت با وجود این که به مرگ میل داشتند اما سرشار از هراس از مرگ نیز بودند. ترس از مرگ و میل به جاودانگی است که قصه ملکوت را می سازد. اسم این قصه ملکوت است اما به زندگی زمینی اشاره دارد. مقاله ای در همین زمینه نوشته ام با نام «با مرگ بستیز مرگ». در آن جا نوشته ام فردی که می خواهد با زندگی بجنگد، تبدیل می شود به مرگ و فرد خودش را در این راه نابود می کند، همان گونه که هدایت خود را نابود کرد.

در مورد ملکوت نکته دیگری که باید بگویم این است که این قصه یک ساختار قرینه ای چهاروجهی دارد که در آن چهار پرسوناژ در بیرون از خانه دکتر حاتم وجود دارند. این چهار شخصیت در بیرون و چهار شخصیت در درون نشان از دو شقّه شدن دکتر حاتم دارد. خود دکتر حاتم هم به این موضوع اشاره می کند که دو نیمه شده است، یک نیمه اش خود دکتر حاتم و نیمه دیگر م. ل است. بخشی از او پزشک و بخش دیگرش شیطان آدمکش است.
 
 1057754_980.jpg
 
در ملکوت یک نوع نگاه روانشناسانه هم مشاهده می شود.

ملکوت از چیزهای مختلفی تاثیر پذیرفته است. زمانی که صادقی این کتاب را می نوشت، بیشتر ترجمه های یونگ در ایران خوانده می شد. ادبیات داستانی آن زمان هم بالطبع تحت تاثیر ادبیات روانکاوی فرویدی- یانگی بود. همچنین نویسنده ها از المان های سوررئالیستی بهره می بردند. بنابراین نمی توان گفت نویسندگانی همانند بهرام صادقی تنها تحت تاثیر صادق هدایت بوده اند.

نقش اسطوره در این دو اثر چیست؟ چون دیده ام که برای تحلیل این آثار از اسطوره ها استفاده می کنند.

علاوه بر شباهت های ساختاری که بین بوف کور و ملکوت هست، هر دو از تکنیک های سوررئالیستی هم بهره برده اند. اما به شدت تحت تاثیر اسطوره هستند. شما این مورد را در سوررئالیست ها نمی بینید. شکل این داستان ها سوررئالیستی است ولی به شدت ساختار اسطوره ای دارند؛ مثل قصه های شرقی، هزار و یک شبی هستند و تفاوت زیادی است بین قصه های هزار و یک شب و آنچه شما به عهوان قصه های کوتاه و بلند غربی می بینید.
 
ملکوت و بوف کور هر دو ساختار اسطوره ای دارند، علاوه بر آن از نظر محتوایی به شدت شرقی و بسیار ایرانی هستند. در این دو داستان شما شاهد جا به جایی ها و تضادهای زیادی هستید. تنها در اسطوره می توان تضادها را در کنار یکدیگر قرار داد چون درواقعیت با یکدیگر ناسازگار خواهندشد.

چرا مدام با نوعی احساس گناه و حس انتقام در این داستان ها مواج هستیم؟

ببینید، در محتوای این دو داستان شاهد عشق ممنوع و دوشقه شدن آبژه و سوژه هستیم که انسان را دچار روان پریشی می کند. به همین دلیل است که آن ها سرشار از حساس گناه و انتقامجویی و کین خواهی هستند. این کین خواهی در محتوای شاهنامه و قصه های هزار و یک شب نیز هست. قصه هزار و یک شب هم داستان مردی است که زنش به او خیانت کرده و او تصمیم می گیرد از تمام زن ها انتقام بگیرد. همین تصویر را در بوف کور و ملکوت هم می بینیم. همه این ها در مرز بین مدرنیته و عرفان قرار دارند. ساختار ظاهر مدرن است اما محتوا عرفانی. در ملکوت، دکتر حاتم با م. ل به انتقامجویی می اندیشد و در نهایت ساقی را به قتل می رساند. اتفاق ساقی معنا دارد.
 
وقتی ساقی کشته می شود یعنی اسطوره کشته شده است. ساقی یک اسطوره/ ضداسطوره است، یک مرگ خواهی در کنار میل به جاودانگی. این دو در زندگی بیرونی و واقعی با یکدیگر ناسازگار هستند اما در فضا و اندیشه اسطوره ای این متضادها می توانند وجود داشته باشند به زندگی ادامه بدهند.
 
 1057755_499.jpg
 
یک نوع طنز تلخ نه تنها در ملکوت که در اکثر آثار بهرام صادقی می بینیم. این طنز تلخ ریشه در چه چیزی دارد؟

طنز تلخ در قصه ملکوت یک شوخی مرگبار است. من فکر می کنم این موضوع بیشتر به ساختار شخصیتی نویسنده بر می گردد. بهرام صادقی در این داستان در حال پوزخندزدن و نیشخندزدن به زندگی است و نه خندیدن به زندگی! او در عین حال که به زندگی کردن تمایل دارد، از سوی دیگر تمایل به نابودی و ویرانگری هم در او مشاهده می شود. طنز تلخ بهرام صادقی خشم آگین است. در سرتاسر ملکوت احساس خشم و انتقامجویی وجود دارد.

اما صادقی به شدت خلاق است و نشانه های این خلاقیت را می شود در اغلب آثارش دید.

خلاقیت ناشی از شوق زندگی است. شخصیت هایی نظیر بهرام صادقی در چهارچوب های طبیعی قرار نمی گیرند و شخصی که نتواند در هیچ چهارچوبی قرار بگیرد، نخواهد توانست به زندگی اش نظم بدهد بنابراین خلاقیت او نمی تواند به شکل یک اثر هنری محقق شود و ممکن است در حد یک داستان شفاهی گفته شود و دیگر هیچ! اما می بینیم که مثلا مارکز و بقیه نویسندگان بزرگ زندگی بسیار منظم همراه با پشتکار و اراده دارند.
 
آن ها خود را برای ساعات مشخصی در یک اتاق محبوس می کردند تا یک اثر خلق کنند. آن شوق زندگی که به خلاقیت منجر می شود باید در یک چارچوبی قرار بگیرد و به نظمی برسد تا بتواند به یک اثر هنری تبدیل شود. اگر یک فیبمساز بخش هایی از فیلمش را امروز و بخش های دیگر را 6 سال بعد بسازد و برای چسباندن تکه های فیلم به یکدیگر حوصله، برنامه و چهارچوب منظمی نداشته باشد، مطمئنا موفق به ساخت فیلم نخواهدشد. درباره نویسنده نیز این موضوع مصداق دارد.
 
این نکته را هم بگویم که هنرمند زندگی بی نظم و بی چهارچوب را دوست دارد. هنرمند آزادی را می پرستد. اما واقعیت این است که زندگی و آفرینش به نظم نیاز دارد. صادقی اولین قصه گوی شفاهی نیست، فرهنگ ما مملو از قصه گویان شفاهی است. ما خیلی با هنر مکتوب اخت نبوده ایم. هنر ما از قدیم الایام شفاهی بوده است. ما مطالب و داستان ها را سینه به سینه در طول تاریخ به صورت شفاهی بیان کرده ایم اما تاریخمان را مکتوب نکرده ایم، چون خیلی با نوشتن اخت نبوده ایم!

و سوال آخر این که بوف کور به چندین زبان ترجمه و منتشر شده است. شرایط ملکوت را برای ترجمه به زبان های دیگر چطور می بینید؟

ترجمه یک اثر هم تحت تاثیر زبان آن اثر است و هم فرهنگی که قرار است آن اثر را به جهان معرفی کند. ملکوت باید ترجمه شود اما چون این داستان بسیار تلخ است، ممکن است برای غربی ها چندان خوشایند نباشد. غربی ها فرهنگ مدرن دارند. اگر داستان ملکوت تمایل بیشتری به زندگی داشت شاید با اقبال بهتری از جانب غربی ها مواجه می شد. باید در نظر داشت که فرهنگ ما با غم و رنج و طنز تلخ انس بیشتری دارد.
نظرات برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آمار وبلاگ
کل مطالب : 138
کل نظرات : 3
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2


بازدید امروز : 63
باردید دیروز : 46
بازدید هفته : 163
بازدید ماه : 613
بازدید سال : 3,512
بازدید کلی : 9,599