close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان پنجمین فصل سال

رمانخونه | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان پنجمین فصل سال دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان نام رمان : پنجمین فصل سال نویسنده : رهایش* تعداد صفحات : ۱۰۳۰ خلاصه داستان : پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه! پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای! با تشکر از رهایش* عزیز بابت نوشتن این رمان…

درباره من

سجاده ات را بگیر سمت بی کسی های خدا سرت را آنقدر پایین نگه دار که چشمت به حواس از نفس افتاده اش نیافتد دستت که به دامنش رسید... از عفت بر باد رفته دنیا بگو گریه هایت را کش بده تا دوباره خدا بودنش را باور کند تا شاید دستی به سر و روی دنیا بکشد فقط یادت باشد به روی خودت هم نیاوری کسانی روی غیبتش آنقدر حساب کرده اند که صندلی خالی اش را وجب به وجب سند زده اند ... ! خدایا معصومیت کودکی را به ما بازگردان..
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:40 AM

دانلود رمان پنجمین فصل سال

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : پنجمین فصل سال
نویسنده : رهایش*
تعداد صفحات : ۱۰۳۰

خلاصه داستان :

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه!
پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای!

با تشکر از رهایش* عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

خسته و بی حوصله نشسته بودم پشت میز و داشتم شرح حال آخرین مریضی رو که ویزیت کرده بودم توی پرونده اش وارد می کردم که تقه ای به در خورد و صدای باز شدنش اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: خانم میرفاضل من فردا تا ۷ عمل دارم. بیمارای فردا رو منتقل کن به روزای دیگه.
-ببخشید به من گفتن دستای شما تو عمل بواسیر شفاست درست گفتن؟!
سرمو با تأخیر و بهت زده آوردم بالا و زل زدم به کسی که دم در وایساده بود!
تعجب اون رو هم از دیدن چهره ی من می شد تو صورتش دید! اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش. به جرأت می تونم بگم نفس کشیدن هم یادم رفته بود! صدای ضربان قلبمو می تونستم بشنوم که از هیجان تند و تندتر می کوبید!
با دو قدم بلند به میزم نزدیک شد و دستشو آورد جلو و گفت: سلام!
بی توجه به دستی که دراز شده بود از جام بلند شدم. میزو دور زدم و روبروش وایسادم. یه خرده همو نگاه کردیم و بعد هر دو همزمان مردونه و محکم همو به آغوش کشیدیم! باورم نمی شد! خودش بود! چهار سال بود که ندیده بودمش! چهار سال بود که صمیمی ترین رفیقم رو ندیده بودم! چهار سال بود هیچ کسو ندیده بودم! چهار سال تموم گذشته امو پاک کرده بودم و حالا یکی از پررنگ ترین آدمای گذشته روبروم وایساده بود.
خودشو از بین دستام کشید بیرون و با لبخند گفت: له شدم پسر خوب! پرتقال که آب لمبو نمی کنی!

دانلود کتاب با فرمت PDF

نظرات برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آمار وبلاگ
کل مطالب : 138
کل نظرات : 3
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 4


بازدید امروز : 80
باردید دیروز : 17
بازدید هفته : 97
بازدید ماه : 564
بازدید سال : 5,093
بازدید کلی : 11,180