close
تبلیغات در اینترنت
معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد

رمانخونه | دانلود رمان عاشقانه

 معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد معرفی و نقد کتاب   در رمان «چراغها را من خاموش می کنم» با یک داستان خطی و کلاسیک طرف هستیم. زویا پیرزاد به خوبی توانسته است حس یک رمان زنانه را به خواننده انتقال دهد و القا کند. اشاراتی که در طول رمان به جزئیات شده…

درباره من

سجاده ات را بگیر سمت بی کسی های خدا سرت را آنقدر پایین نگه دار که چشمت به حواس از نفس افتاده اش نیافتد دستت که به دامنش رسید... از عفت بر باد رفته دنیا بگو گریه هایت را کش بده تا دوباره خدا بودنش را باور کند تا شاید دستی به سر و روی دنیا بکشد فقط یادت باشد به روی خودت هم نیاوری کسانی روی غیبتش آنقدر حساب کرده اند که صندلی خالی اش را وجب به وجب سند زده اند ... ! خدایا معصومیت کودکی را به ما بازگردان..
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:15 AM

 معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد

معرفی و نقد کتاب


xe72_9789643056568c387e2b98f28e590d3c9f5

 

در رمان «چراغها را من خاموش می کنم» با یک داستان خطی و کلاسیک طرف هستیم. زویا پیرزاد به خوبی توانسته است حس یک رمان زنانه را به خواننده انتقال دهد و القا کند. اشاراتی که در طول رمان به جزئیات شده است و توصیفات ریز و دقیقی که تنها از یک ذهن زنانه می توان انتظار چنین توجهی را داشت، این مسأله را تایید می کند. زویا پیرزاد در این رمان بیشتر توجه خود را به یک زن-مادر و خصوصیات و رفتارهای این طیف از زنان معطوف داشته است؛ زنانی که عاشق خانواده هستند و آنقدر خود را غرق در مسائل خانواده کرده اند که در آن ذوب شده و خود را به کل فراموش کرده اند. زنانی که بعد از مدتی یادشان می رود که اصلا خودی هم وجود دارد و احساسات، تمایلات، خواسته ها و ارضای نیازهای خانواده بیشتر از شخص زن-مادر مهم می شود. مثلا در جایی از داستان کلاریس (راوی داستان) با خودش می گوید: «در این هفده سال چند بار ظرف های صبحانه تا عصر نشسته مانده بود؟ شاید فقط یکی دو بار در ماه های آخری که دوقلوها را حامله بودم.». کلاریس زنی میانسال است که 17 سال از ازدواج او با آرتوش می گذرد. آنها صاحب سه فرزند به نام های آرمن (15 ساله)، آرمینه و آرسینه (دوقلوهای شیرین) هستند. آرتوش در شرکت نفت در آبادان کار می کند و اتفاقات رمان نیز در آبادان می افتد.

کلاریسی که خود راوی داستان است آنقدر حضور او در کنار اعضای خانواده و دوستان مسلم و دائمی شده است که نام او کمتر صدا زده می شود. هر چند همه از او انتظار دارند و در مواقع سخت اوست که به داد همه می رسد و کارها را انجام می دهد اما حضور او تبدیل به عادت شده است. این مسأله آنقدر بارز است که بعضا در طول داستان فراموش می­کنیم که نام راوی داستان چه بوده است. حتی خود کلاریس هم خیلی از مواقع خودش را فراموش می­کند. مثلا در بخشی از داستان که یک مهمانی در خانه کلاریس در حال برگزاری است و همه دور میز شام جمع شده­اند، کلاریس به میز شام نگاه می­کند تا کم و کسری نباشد و متوجه می­شود که برای خودش بشقاب نیاورده است: «وقت میز چیدن برای مهمان­ها همیشه یادم می­رفت خودم را بشمارم».

مهمترین مسأله ای که می توان در مورد این رمان بیان داشت این است که عشق در طول داستان به طور آشکار بیان نمی­شود. نمی­دانم این مسأله را ناشی از خصوصیات کلاریس بدانیم یا نوعی ترس از ابراز آن توسط نویسنده. به هر حال نوعی ترس از ابراز آن هم در راوی داستان (کلاریس) و هم در نویسنده داستان (زویا پیرزاد) به خوبی دیده می شود. همه احساسات و علاقه کلاریس به امیل در لفافه بیان می شود. زویا پیرزاد سعی کرده این عشق را بیشتر از روی تجلیات آن نشان دهد تا مستقیما به آن بپردازد. در هر صورت نویسنده در پرداخت به این مسائل نوعی ظرافت به خرج داده است و عشق و علاقه را در زیر این ظرافت­ها نشان داده است. این تجلیات و یا این ظرافت ها، بیشتر در قالب نوعی حسادت زنانه بیان شده است. مثلا در تالار اجتماعات مدرسه بچه­ها، وقتی کلاریس و مانیا در حال صحبت بودند و امیل از راه می­رسد، کلاریس امیل و مانیا را به هم معرفی می کند و بعد از چند دقیقه مانیا می خواهد برود و با امیل دست می دهد که کلاریس با خود فکر می کند: «تصور بی مورد من بود یا دست هایشان زیادی توی دست هم ماند؟» و  یا در بخش مهمانی منزل کلاریس، وقتی کلاریس متوجه می شود که امیل و ویولت کنار هم نشسته اند دچار سردرگمی می شود و احساس می کند کلافه شده است و حتی دوست ندارد به سر میز شام برگردد و شروع می کند به سوال کردن از خود: «وسط آشپزخانه ایستادم. چرا قلبم تند می زد؟ چرا گرسنه نبودم؟ چرا نمی خواستم برگردم سرِ میز؟ چرا شب تمام نمی شد؟... امیل الان با ویولت از چی حرف می زد؟ کولرها چرا خنک نمی کردند؟» و یا در موردی دیگر، کلاریس و نینا داخل اتوبوس نشسته اند که نینا شروع می کند از همسایه جدید (امیل سیمونیان) پرسیدن: «از همسایه جدیدت بگو. مگر اسمش سیمونیان نیست؟ مگر زنش نمرده؟» و همین باعث می شود که حال و هوای کلاریس عوض شود و به نوعی دچار حالت های خاصی شود: «... چرا یکهو بی حوصله شدم؟ چرا هوا این قدر گرم بود؟ چرا نمی رسیدیم؟» که همه این مسائل بیشتر نشانه این است که کلاریس به نوعی از ابراز عشق و اعتراف به آن حتی در پیش خود نیز ناراحت است و شاید هم احساس گناه می کند و این احساسات را آنقدر سرکوب می کند که بیشترِ این احساسات تبدیل به مسائل جسمانی و روانی مانند گرم شدن بدن، از دست دادن گرسنگی، بی حوصلگی و ... می شود. سردرگمی کلاریس نسبت به احساسات خود را در قسمت­هایی از رمان می توان به وضوح دید؛ کلاریس از یک طرف دعوت امیل مبنی بر صحبت کردن با هم را قبول می کند، از طرف دیگر شدیدا درگیری ذهنی با این دعوت پیدا می کند و نمی داند چه کند و حتی به ذهنش می رسد که این دعوت را لغو کند و وقتی در روزی که همدیگر را می بینند و با هم صحبت می کنند و امیل از تصمیم خود مبنی بر ازدواج با ویولت صحبت می کند، کلاریس به شدت ناراحت می شود. در کل زویا پیرزاد اگر کمی به خود جرات می­داد می­توانست بیشتر از این، حوادث داستان و یا حداقل عشق کلاریس را بست و گسترش دهد و تا حدودی به جذابیت بیشتر داستان کمک کند اما این کار را نکرده و شاید هم نتوانسته است بکند.

یک مسأله دیگر و مهم در رمان، حل مسأله احساسات کلاریس بود که به نظر می رسد این مورد به خوبی پرداخت نشده و یا اصلا شاید بهتر است این مسأله را به شکلی که در داستان آمده بپذیریم. کلاریس دچار نوعی احساسات نسبت به امیل می­شود و تلاش می­کند این احساسات را به نوعی جهت بدهد و یا از آنها خلاص شود. در بهترین حالت اینگونه می­شود که خود شخص به یک نتیجه­گیری­هایی می­رسد و احساسات خود را کنترل می­کند اما در رمان «چراغها را من خاموش می کنم» یک حادثه یعنی اعترافات امیل مبنی بر تصمیم او برای ازدواج با ویولت، باعث می شود که روند احساسات کلاریس تغییر کند و  انگار کلاریس هیچ نقشی در کنترل احساسات خود ندارد. شاید کلاریس دچار نوعی درماندگی آموخته شده به مفهوم روانشناختی آن شده است و همین باعث می شود که قدرت تصمیم گیری نداشته باشد. در اینجا این سوال به ذهن می رسد که اگر امیل پیشنهادی به کلاریس می داد، چه اتفاقی می افتاد؟ کلاریس چه تصمیمی می گرفت؟ با خصوصیات و رفتارهایی که در طول داستان از کلاریس می بینیم، آیا او اصلا قادر به تصمیم­گیری بود یا نه؟ اینها سوالاتی است که نمی توان جوابی برای آنها پیدا کرد. در مجموع با اینکه عشق کلاریس به امیل در ابتدا باعث ناراحتی و حتی سردرگمی کلاریس شده است اما همین احساسات باعث تغییر کلاریس می شود. این عشق باعث می شود کلاریس از نو به شخص خود، روابط و زندگی­اش با همسر، آرمن، دوقلوها، مادر، خواهر و دوستانش نظر بیفکند و از زاویه ای جدید به آنها نگاه کند و پس از وقوف بر جایگاه و نقش خود، در راه جدیدی گام نهد. او همیشه همسر خوب، مادر خوب و دوست خوبی بوده است اما اطرافیان کلاریس حالا به حضور او عادت کرده­اند و این عادت باعث شده به نوعی حقوق او نادیده گرفته شود و حتی در قسمت هایی از رمان باعث طغیان کلاریس به این شرایط می شود «عصبانی بودم. از دست نینا که به زور مجبورم کرده بود مهمانی بدهم، چون می خواست ویولت و امیل را با هم جور کند. از دست آلیس که فقط به فکر خودش بود و از دست مادر که به فکر آلیس بود و از دست بچه ها که خوشحال بودند و از دست آرتوش که فقط به شطرنج فکر می کرد. چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمی پرسید تو چی می خواهی؟» و در آخر می بینیم که تنها عشق است که باعث تغییر این روند می شود.

به طور کلی می توان چنین گفت که به نظر می رسد داستان تا صفحه 150 مقدمه ای است برای صفحات بعد و پس از صفحه 150 است که داستان تا حدودی به اوج می رسد. هر چند بنده شک دارم که از «به اوج رسیدن» استفاده کنم. اما در مجموع با اینکه شاهد مقدمه­ای طولانی هستیم اما رمان خوش­خوان است و به هیچ وجه حوصله آدم سر نمی رود و تا حدودی لذت بخش نیز هست. صحبت های کلاریس با خودش (ورِ خوش­بین، ورِ بدبین) که به نوعی کشمکش درونی او را نشان می داد از قسمت های جالب رمان است. همچنین خانواده آرتوش و کلاریس خوب توصیف شده و شخصیت پردازی افراد خانواده خوب از آب درآمده و زویا پیرزاد از پس این مهم به خوبی برآمده است.

پایان

92.06.27

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
موضوعات: دانلود رمان , معرفی کتاب , معرفی و نقد رمان ,
برچسب‌ها: معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد , معرفی و نقد رمان , معرفی کتاب , دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نظرات برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آمار وبلاگ
کل مطالب : 138
کل نظرات : 3
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2


بازدید امروز : 27
باردید دیروز : 15
بازدید هفته : 84
بازدید ماه : 687
بازدید سال : 3,744
بازدید کلی : 11,528