close
تبلیغات در اینترنت
چت

رمانخونه | دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان قتل کیارش دانلود رمان,دانلود رمان جدید,دانلود نام رمان : قتل کیارش نویسنده : مژگان زارع تعداد صفحات : ۹۹۳ خلاصه داستان : کیارش دولتشاه، در یک میهمانی خانوادگی به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست… با تشکر از مژگان زارع عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا . قسمتی از متن رمان : آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند. راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر…

درباره من

سجاده ات را بگیر سمت بی کسی های خدا سرت را آنقدر پایین نگه دار که چشمت به حواس از نفس افتاده اش نیافتد دستت که به دامنش رسید... از عفت بر باد رفته دنیا بگو گریه هایت را کش بده تا دوباره خدا بودنش را باور کند تا شاید دستی به سر و روی دنیا بکشد فقط یادت باشد به روی خودت هم نیاوری کسانی روی غیبتش آنقدر حساب کرده اند که صندلی خالی اش را وجب به وجب سند زده اند ... ! خدایا معصومیت کودکی را به ما بازگردان..
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | ساعت : 4:25 AM
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5

بازدیدها: 20
موضوعات: دانلود رمان ,
برچسب‌ها: چت , چتروم , چت روم فارسی , چت کردن , کافی چت , ققنوس چت , کافه چت , چت شلوغ , مهر چت , شما چت , عسل چت , تالار چت , نازنین چت , تبسم چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 09 اسفند 1396 | ساعت : 2:27 PM
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 27 تير 1396 | ساعت : 3:1 PM

نادر ابراهیمی،من متعلق به اسارتم

من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد؛اما به باور داشتن عادت نمیکنم.تو هرگز به خاطر وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده یی،به جان نخواهی جنگید.

هرگز به خاطر مردمی که به مهرورزی به ایشان ،عادت کرده ای ،زندگی نخواهی داد.

نمازی که از روی عادت خوانده شود،نماز نیست،تکرار یک عادت است؛نوعی اعتیاد. حرفه ای شدن پایان قصه ی خواستن است.

 

#نادر_ابراهيمی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 14
موضوعات: نوشته های بزرگان , نادر ابراهیمی ,
برچسب‌ها: نادر ابراهیمی،من متعلق به اسارتم , نادر ابراهیمی , چت , چتروم , چت فارسی , رمان , رمان نویسی ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 20 تير 1396 | ساعت : 8:12 PM

مرا بستری کنید

این جواب آزمایش دروغ می گوید

این خنده ها از روی خوشحالی نیست

ضربان قلب خوب می زند که می زند

این که دلیل نمی شود

مرا جایی ببرید که برای اثبات حرف هایم

خونی نگیرند

و بدون معاینه،

روی دفترچه بیمه ام بنویسند

هر دوازده ساعت یک بار

شانه ای برای گریستن

 

#رسول_ادهمی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 24
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: مرا بستری کنید،رسول ادهمی , نوشته های بزرگان , دل نوشته , شعر , ادبیات , ادبیات معاصر , متن خاص , رمان , رمان نویسی , چت , چتروم , چت شلوغ , کافی , کافی چت , شمال چت , شما چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : یکشنبه 18 تير 1396 | ساعت : 10:27 AM

آنکه میرود باید میرفته،عادل دانتیسم

آنکه میرود باید میرفته

اصلا برای رفتن آمده بود!

تو هم برو

تو هم خودت رااز لحظه هایش که هیچ

ازفکرش هم بگیر

توبایدتمامت بماند برای اوکه

تمامش

تنهاوتنها برای توست!

 

#عادل_دانتیسم

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 25
موضوعات: نوشته های بزرگان , عادل دانتیسم ,
برچسب‌ها: آنکه میرود باید میرفته،عادل دانتیسم , نوشته های عادل دانتیسم , چتروم , چت , چتروم فارسی عسل , شلوغ چت , چتروم شلوغ , رمان , دانلود رمان , رمان های رمانخونه , رمانخونه , دانلود , دانلود رمان جدید ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : شنبه 17 تير 1396 | ساعت : 4:0 AM

 فاجعه ای به نام نوکیسگی

 

نوکیسگی را این گونه تعریف کرده اند:

 

قشری که از نظر در آمد به طبقه بالا و از نظر فرهنگی به طبقه پایین و حتی لمپن ها بسیار نزدیک است.

 

لمپن های فرهنگی، علاقه بسیاری به " خودنمایی" ، " دیده شدن" " عرض اندام" و "نوچه پروری" دارند. 

 

نو کیسه ها،از یک طبقه اجتماعی مبدا به یک طبقه اجتماعی مقصد پرتاپ شده اند. 

 

این پرتاب ناگهانی بر اثر یک اتفاق یا استفاده از رانت و شرایط و التهابات اقتصادی رخ می دهد.

 

آن ها، دیگر نه خود را به طبقه اجتماعی مبدا متعلق می دانند و نه با جایگاهی که اکنون کسب کرده اند، آشنایی دارند. 

یعنی از گذشته خود نفرت و از اکنون خود ترس و احساس حقارت دارند. 

 

نوکیسه برای این که به طبقه سابق خود ثابت کند که دیگر به آن ها تعلق ندارد و همچنین برای غلبه بر احساس حقارت خود در مقابل طبقه جدیدی که به آن پرتاب شده است، مجبور به تظاهر است و ساده ترین راه برای تظاهر، خرید دیوانه وار کالاهای لوکس، نمایش عروسی ها، میهمانی ها و خانه های آن چنانی شان است. 

 

اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که ما، فیلم و عکس عروسی ها، میهمانی ها، اتوموبیل ها و خانه های آن ها را از طریق پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی برای همدیگر ارسال می کنیم. 

 

ما با این کار به مزدوران تبلیغاتی آن ها تبدیل می شویم که بی مزد و منت ، به هدفی که آن ها دارند نزدیکشان می کنیم. آن هدف چیزی نیست جز تظاهر و دیده شدن. جاهلان عصر جدید نوچه های جدید لازم دارند. 

عده ای با موبایل های شان، عکس و فیلم آن ها را به اشتراک می گذارند و افتخار نوچگی آن ها را پذیرا می شوند.

 

بسیاری از آگاهان از نوکیسه ها متنفرند. 

زیرا می دانند نوکیسه ها بر خلاف سرمایه دارها ی واقعی و قشر ثروتمند سنتی، سرمایه خود را نه در کار آفرینی که در دلالی صرف می کنند. آن ها منابع مالی جامعه را بر اساس بی لیاقتی به دست گرفته اند و بر این تنفر دامن می زنند. 

 

اما فاجعه بزرگ تر وقتی رخ می دهد که هنگام تماشای فیلم عروسی ها و پارتی های این دسته، به جای آن که به فکر پس گرفتن حق خود باشیم، خودمان را جای این افراد می گذاریم و بر زندگی سطحی و انگل گونه این افراد حسرت می خوریم.

 

فاجعه آغاز شده است. 

شما صدایش را نمی شنوید.

 

📚 کتاب تازه به دوان رسيده ها

👤 دکتر علی شمیسا

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 4

بازدیدها: 8
موضوعات: نوشته های بزرگان , معرفی کتاب ,
برچسب‌ها: فاجعه ای به نام نوکیسگی , چت , چتروم فارسی , رمان , فاجعه , کتاب تازه به دوران رسیده ها , ادبیات , علی شمیسا , کتاب های علی شمیسا ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 15 تير 1396 | ساعت : 8:31 AM

 بررسی مرگ اندیشی در دو اثر مهم ایرانی؛ بوف کور و ملکوت

نقد کتاب ایرانی,نقد رمان

هفته نامه کرگدن - حامد قصری: گفت و گو با محمد صنعتی درباره دو کتاب بسیار مهم تاریخ ادبیات داستانی ایران که هم تاثیرگذار بوده اند و هم هنوز که هنوز است، خوانده می شوند.

ونسان مونتی، دوست نزدیک صادق هدایت، سال دقیق انتشار «بوف کور» را 1309 شمسی دانسته است. «ملکوت» بهرام صادقی هم نخستین بار سال 1340 در شماره نهم کیهان هفته منتشر شد. بوف کور جایگاه خاص خودش را نه تنها در ایران که در دنیای ادبیات پیدا کرده و به زبان های مختلف ترجمه شده است. اما ملکوت حکایت دیگری دارد و هنوز هم حرف و حدیث های بسیاری در خصوص این اثر وجود دارد.

بهرام صادقی را بیشتر با داستان های کوتاهش می شناسند و بین منتقدان بر سر ملکوت و نوع نگاه صادقی در این کتاب اختلاف نظر بسیاری است. خیلی ها بهرام صادقی را در ملکوت تحت تاثیر هدایت و بوف کور می دانند. برخی هم نثر و نگاه صادقی را در ملکوت مدرن و حتی آغاز عبور از هدایت می دانند.

پس از گذشت نزدیک به 90 سال از انتشار بوف کور و 60 سال از انتشار ملکوت، به سراغ دکتر محمد صنعتی، یکی از نظریه پردازان حوزه ادبیات رفته ایم و با او که نویسنده کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ» است، درباره مرگ اندیشی در بوف کور و همچنین مقایسه این دو اثر گفت و گو کرده ایم.
 
1057752_213.jpg
ادامه مطلب ...
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 13 تير 1396 | ساعت : 9:27 PM

"دوستت دارم"

و اين را فقط منی ميدانم كه ديگر ندارمت

و باید وانمود کنم که دوستت ندارم

و تو نميدانی

نبودنت چه بر سرم آورده

 و نخواهی دانست شده ام قاتلِ لحظه های خود

"دوستت دارم"

چونان یک اعدامی در لحظاتِ آخر زندگی اش

 پای چوبه یِ دار 

همانند شنا نابلدی در حالِ غرق شدن

همانقدر اميدوار

و نااميد 

همانقدر دلبسته 

و رها شده

"دوستت دارم"

به سانِ مادری كه می فهمد؛ فرزندش مرده به دنيا آمده...

"دوستت دارم"

و ميدانم سهم من از تو 

فقط همان حسِ "دوست داشتن" است...

 

#ياسمن_مهديپور

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 53
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: چتروم , دل نوشته , نوشته های بزرگان , نفس , چت , چتروم عسل , شلوغ چت , شماچت , یاسمن مهدیپو , ر , یاسمن مهدیپور , چت روم شلوغ , نوشته های یاسمن ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : دوشنبه 12 تير 1396 | ساعت : 1:2 PM

بوف کور،صادق هدایت

ادبیات،رمان،کتاب داستان

برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشم‌ها بسته شده، مثل اینکه سلاتونی که مرا شکنجه می‌کرد و کابوسی که با چنگال آهنینش درون مرا می‌فشرد، کمی آرام گرفت. صندلی خودم را آوردم، کنار تخت گذاشتم و بصورت او خیره شدم-چه صورت بچه‌گانه، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود که این زن، این دختر، یا این فرشته‌ی عذاب (چون نمی‌دانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود که این زندگی دوگانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام، آنقدر بی‌تکلیف؟

 

 

بوف کور 📚

#صادق_هدایت

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: بوف کور , صادق هدایت , چت , ادبیات , داستان , رمان بوف کور , کتاب های صادق هدایت , چتروم فارسی , کافی چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : یکشنبه 11 تير 1396 | ساعت : 11:0 PM

اشتباهی،رسول ادهمی

تا به حال 

دستتان اشتباهی به دست یک غریبه خورده؟

مثلا در مترو

مغازه

حین گرفتن باقی پول

یا کرایه

کاسه ی آش

بلیط سینما

روی شانه ی صندلی ماشین ها

تاکسی

گرفتن کاغذ 

حین خواندن آدرسِ غریبه ای گم شده

وسط خیابان ؟

یا چه می دانم کسی که یک عمر دوستش داشتید

وسط آغوش و تخت

بوسه

و

و

تا به حال دستتان اشتباهی به دست غریبه ای خورده؟

اندازه ی یک عمر؟

 

#رسول_ادهمی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
برچسب‌ها: چت , رمان , رمان جدید , چتروم فارسی , چت روم , اهنگ جدید حامد همایون , عشق ناب , اشتباهی , رسول ادهمی , نوشته های بزرگان ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : یکشنبه 11 تير 1396 | ساعت : 10:45 PM

اندرو متیوس

نوشته های بزرگان

بدون تردید، بسیاری از ما در پشت چهره های شاد و بذله گویی هایمان، غرق در وحشتیم. می‌ترسیم مبادا شغل، پول یا زیبایی خود را از دست بدهیم. از پیر شدن می‌ترسیم و از تنها ماندن و زندگی کردن و مردن؛

 

به این خاطر است که رفتارهایمان این چنین جنون آساست؛ و دوای دردمان چیست؟

محبت دیدن، دوست داشته شدن.

 

اندرو متیوس

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 9
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: اندرو متیوس , چت , چتروم فارسی , نوشته های بزرگان , از بزرگان , سئو , اموزش سئو , رمان , دانلود رمان ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : شنبه 10 تير 1396 | ساعت : 10:57 PM

عطر چشمان او،روزبه معین

نوشته های بزرگان

می آید روزی که در تراس خانه ات، روی صندلی دسته دار نشسته ای و بازی کودکان را تماشا می کنی

آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه می کند و نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد،

سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای!

کنار روزمرگی هایت، یک فنجان چای برای خودت میریزی و با دستانی که دیگر چروک شده اند 

لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می کنی،

اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد می زند!

شباهت اسمی بود...

تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری، لبخند کوچکی می زنی و دوباره چایت را می نوشی،

من به همان لبخند زنده ام

عطر چشمان او📚

 #روزبه_معین

|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6

بازدیدها: 160
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: چت , چتروم بزرگ , چت روم فارسی , کافی چت , عسل چت , عسل چت اصلی , عطر چشمان او , روزبه معین ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : شنبه 10 تير 1396 | ساعت : 10:52 PM

سیگار

دل نوشته های سنگین

به نظرم سیگار آنچنان هم بد نیست، درسته بیماری های زیادی می آره ولی دشمن باحالیه. حداقلش اینه که در جواب پک هایی که بهش می زنی نمیگه درست میشه یا این که چی بگم والا ! پا به پات میسوزه.

 

#روزبه_معین

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 13
موضوعات: نوشته های بزرگان ,
برچسب‌ها: روزبه معین , دل نوشته , سیگار , سیگار کشیدن , اشعار , چت , چتروم بزرگ , چت روم فارسی , کافی چت , عسل چت , عسل چت اصلی ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : جمعه 09 تير 1396 | ساعت : 10:33 PM

دانلود رمان خانه سیاه است

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : خانه سیاه است
نویسنده : هدی.ب
تعداد صفحات : ۱۹۰

خلاصه داستان :

در گوشه های این دنیا منزوی شده ایم … در گوشه های این کره ی کوچک پر آدم ، دریایی از نور نشانمان بدهید … این خانه سیاه است … داستان از نقطه اوج شروع میشه که یک زندگی بهم میریزه و خانه ای خاموش و سیاه میشه… به مرور و با گذشت زمان مشخص میشه که چه اتفاقی در گذشته افتاده و چه اتفاقاتی در آینده خواهد افتاد… شخصیت بی نام و نشانی سعی در روشن کردن ابهامات یه پرونده ی جنایی داره و بدون اینکه خودش بخواد خودش جزئی از این ابهامات میشه …

قسمتی از متن رمان :

دلم شدیدا یه فکر تازه می خواد…یه سری حرف رو کاغذ آوردن که دچار خط خوردگی نشن….یه سری نقطه بدخیم…یه نوستالژی پر خاطره برای نوشتن….یه چیزی باشه که فقط باشه و نشه شوتش کرد تو سطل زباله…یه چیزی باشه که نشه ازش گذشت و دورش انداخت.دلم اینجوری می خواد سراغش داری؟
اینکه بلند می شم و کنار پنجره می ایستم…اینکه سرما و سوز و کبودی هست…اینکه جمله هام تموم دستورای نگارشی رو شکسته….می خوام.می خوام….خط نخورم.می خوام درد نخورم….سرما که هست…چه بیرون چه توی چشمام…شیشه چشمام بخار نفساتو کم داره….من به همون دید تار هم قانع می شم به خدا…کبودم…مثل آسمون قبل برف.مثل هجوم افسار گسیخته ی تو…مثل همه ضربه های روی تنم.
سوز میزنه…سوز سرما…سوز قلبم…سوز تموم دردای توی جسم و روحم….سوز قلبم از داغی که روی قلبم گذاشتی…تحمل منو اینجور امتحان نکن لعنتی….کم میارم. می شکنم.بفهم….ظرفیتم سرریزه…
خسته ام….باهات کلنجار نمی رم…خیلی خسته ام.رمق برام نمونده. نه حرف بزنم نه متقاعدت کنم نه حتی منطق تو قبول می کنه…امتحان من تموم نشده.خودم تموم شدم.خودم نرسیده به آخر زندگیمو گذاشتم تو حذف اضطراری….میفهمی؟
خسته شدم رضا….برو…جوری برو که بدونم دیگه بر نمی گردی.جوری برو که دلم ولوله نکنه برای برگشتنت…فقط برو
دلم از غمت می لرزه…می دونی آخه؟ هنوزم ته مه های قلبم خوب…چه جوری بگم.دوست دارم دیگه… نخندی…. خوبه که با خودم هرچند لال و پتی رودربایستی ندارم… حرفمو می زنم به خودم.تو که نمی شنوی….اون بالایی هم….بشنوه چه فرق؟وقتی کاری نمیکنه!!!
نیا طرفم رضا….نیا لعنتی…دیگه تیکه ای نمونده که بشکنه…که خرد بشه.میای برای چی؟
دستات که تو نیمه راه مشت می شن…دلم می گیره…دلم همیشه از این بغض می گیره…از این خشمی که روی شقیقه هات بزرگ می شه و حجم می گیره دلم می گیره….دلم از خون مردگی های روی دستت هم می گیره….دلم می زنه از این زندگی….دلم می زنه برات ولی برو…تورو جون خودت برو…قسم عزیزتر از خودت ندارم.
دلم نمی خواد چشمام به این اوضاع مضحک بیوفته….چراغا همه خاموش…زانوها تو بغل….من اینور تو اون ور….سر خوردم کنار پنجره قدی خونه ی بخار گرفته…. سوز می زنه داخل…نفس من بخار می شه رو شیشه… دنیا مات می شه مثل من….قطره می شه راه می گیره تو این ماتی مثل تو….من ها میکنم سرما قطره می کنه….بازیمون گرفته. من و سرما….من و تو….من و دل… همشو هم دارم می بازم.آی ملت بیاین سر باخت من شرط ببندین….ادامه مطلب ...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : جمعه 09 تير 1396 | ساعت : 10:27 PM

دانلود رمان بازی سرنوشت

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام کتاب : بازی سرنوشت
نام نویسنده: پریا حسینی
موضوع: تخیلی,عاشقانه
صفحات:367

خلاصه: داستان زندگی شاهزاده ای که مثل تمام دختر ها عاشق میشه، توی مسیر زندگیش، به خاطر محدودیت هاش، خیلی ارزوهاش در بند بودند.
اما شاهزاده ی قصه ی ما سعی میکنه که قوانین بیرحم دوران خودش رو تغییر بده حداقل برای خودش.
با شهامت تمام به سمت عشق قدم بر میداره، اتفاقات جالب و جذابی واسش میفته.
غم هست، شادی هست، عشق هست، تنفر…
اما میتونه از پس تمام مشکلات بر بیاد؟ موفق میشه به ارزو هاش برسه، و زندگی که دوست داره با فردی که عاشقشه رو برای خودش بسازه؟

مقدمه: سرنوشت ننوشت، گر نوشت، بد نوشت!
اما این را بدان؛ نمی توان سرنوشت را از سر نوشت!
بازی سرنوشت، رقص عشق .
خسته ام از رقص عشق .
از بازی سرنوشت.
مانده ام حیران دگر بار.
چراکه میکنم زندگی در این سوخته دیار.
بیتابم، تا کی بتابم؟!
برای جهان سردو دوراز نابم.
چقدر شمارم، لحظه های بی بخارم؟
برای دیدن تو؛ تویی که هستی گل بی خارم.
رویایی دارم که دیدن روی توست .
در دنیا یک چیز را دارم امید به داشتن دوست .
اری رویایم پرستش اوست.
می اندازم سیاهی را پوست.
میسوزانم تباهی .
میدرخشم چون ماهی.
میکنم با سرنوشت بازی.
باز دارم با عشق رقص زیبایی...ادامه مطلب ...

 
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 08 تير 1396 | ساعت : 7:10 PM

دانلود رمان زندگی غیر مشترک

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : زندگی غیر مشترک
نویسنده : خورشید sun daughter
حجم کتاب (مگابایت) : ۵٫۱۹

خلاصه داستان :
میرهوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی به دو پسرش که بیست سال آزگار است با هم اختلاف دارند و قهرند وارد میکند…
او در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند تا به یمن این پیوند مبارک و اسمانی اختلافات کهنه دور ریخته شود و کینه ها پاک شوند … وصلت صورت میگیرد… اما...ادامه مطلب ..

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 08 تير 1396 | ساعت : 6:58 PM

دانلود رمان طنین

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : طنین
نویسنده : baroonii
تعداد صفحات : ۲۹۳

خلاصه داستان :

قصه ما قصه دختریه که مثل خیلی از دخترهای اطراف ماست.شاید مثل خیلی از خود ما کسی که خیلی جاها دیدیمشون و دوستشون داریم سادگیشون رو ، رو راستیشون رو ، همونهایی که از اینکه روی زمین خاکی بشینن ترسی ندارن و دلشون می خواد بوی آدم داشته باشن …
دختر قصه ما دختر شاه پریون نیست نمی خواد هم باشه اما می خواد دنیا رو با دستهای خودش بسازه ، آرزوهای بزرگ داره ، ایده آل گراست و می خواد اصول اخلاقی زندگی رو خودش بسازه …
اما قبل از اینکه به خودش بیاد خودش رو در وسط مرداب گناه مبینه …

با تشکر از baroonii عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

دیگر بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم.. انگار یک جریان سیال مرا به او وصل می کرد. تنم گرم می شد و سرد می شد. ضربان قلبم کند می شد و تند می شد. نفس هایم نامنظم از سینه بیرون می آمد. بدون آنکه نگاهش کنم همه حواسم به او بود. او اینجا در چند قدمی من ایستاده و من این همه از او دورم. خدایا… چرا این همه او را حس می کنم؟ انگار وزن یک روح دیگر روی روح خسته ام سنگینی می کند. باید از سالن بیرون بروم. دیگر بیش از این طاقت ندارم. میروم روی بالکن…
هوای سرد اسفندماهی را به جان می خرم تا بتوانم کمی دور از آن همه اضطراب دلنشین، نفس بکشم. آسمان پر از ستاره است. انگار دارند به آن همه فکر پیچ خورده ی در سرم چشمک می زنند… راستی اگر ستاره ها عاشق شوند چه می کنند؟ چه طور هر شب به یار نگاه می کنند و این همه دوری را تاب می آورند و هر لحظه به یار نرسیدن را هجی می کنند؟ چطور تاب می آورند آغوششان از دوست خالی باشد؟ راستی عشق حقیقی وجود دارد؟ اگر وجود ندارد پس این حسی که این گونه روح مرا به بازی گرفته چیست؟صدای در بالکن را شنیدم. بعد بوی عطری ملایم که در آن سوز چقدر دلنشین بود.
نه…! امکان ندارد!
این بو برایم آشناست…! مدت هاست که این رایحه برایم آشناترین بو شده. برمی گردم عقب.
او اینجا چه می کند؟ او که از بعد از سلام و علیک وقت ورودش دیگر هیچ اعتنایی به حضور من نکرده بود حال آمده بود اینجا چه کار؟
دست هایم را به نرده بالکن گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. لبخندی روی لب هایش بود. دیدم که دارد به سمت من حرکت می کند. و من بی تاب دیدارش دیگر تاب نداشتم تا التماس تک تک سلول های بدنم را نادیده بگیرم و در چشم هایش غرق نشوم. صدای فریادهای قلبم را می شنیدم که خود را به دیوارهای تنگ سینه می کوبد. نگاهش کردم. نگاه مهربانی که کمتر از او دیده بودم به من دوخته بود.
– چرا اینجا ایستادی؟سرد نیست؟
و فکر کردم برای اولین بار است که این گونه مهربانانه مورد خطابش قرار گرفتم. شاید برای بار اول است که نگران من شده. سعی کردم تا جای امکان آهسته صحبت کنم تا متوجه لرزش صدایم نشود.
-خوبه هوای سالن سنگین بود...ادامه مطلب...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 08 تير 1396 | ساعت : 6:44 PM

دانلود رمان کاغذ بی خط

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : کاغذ بی خط
نویسنده : تسنیم
تعداد صفحات : ۵۱۱

خلاصه داستان :

بعد از به سادگی با تمام فانتزی ها و سادگیش ، کاغذ بی خط فضاش متفاوت هست ، کاغذ بی خط روایت آدمهایی است که زندگی بزرگشون میکنه ، با تمام فراز فرودهاش و اتفاقات پیش بینی نشده اش باعث رشدشون میشه .

با تشکر از تسنیم عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
قسمتی از متن رمان :

پشت میز آشپزخانه نشسته خریدهای فردا را لیست میکند . از دستمال کاغذی گرفته تا فنجان ….. دیروز دختر پسر هایی که تولد گرفته بودند یکی از فنجان ها را شکسته بودند ….
کاغذ خیس می شود .. سقف چکه میکند… شاید اگر قبل تر بود بدترین اتفاقی بود که میشد ساعت ۱۲ شب برایش بیفتد …. اما خیلی وقت بود که بدترینی برایش وجود نداشت ….
نمی تواند این وقت شب در خانه ی زری خانم را بزند ،خیلی وقت است یاد گرفته باید خودش کارهایش را بکند…….
تنها چیزی که به عقلش می رسد گذاشتن ظرفی زیر سوراخ آب است … فردا صبح اول وقت قبل از اینکه سقف روی سرش خراب شود باید آقا رحیم را بیاورد .
شب ها در حالت عادی خوابش نمی برد چه رسد به حالا که سقف هم بنای چکه کردن گذاشته ….. زیر کتری همیشه شعله پخش کن هست میداند بدون چای و قهوه دوام نمی آورد …. از چایی که در چای ساز باشد متنفر است
لیوانش را پر از چای میکند …. پشت پنجره خیابان باران زده را نگاه میکند ،بی هیچ عابری . تنها صدای چکه های آب در ظرف است که سکوت خانه اش را می شکند . خانه ای که فضایش برای تنهایی او زیادی بزرگ است .
امشب صدای چکه ها از تنهایی درش آورده . همیشه خودش است و تنهایی و شب و سکوت . به جز گاه گداری که سایه و سامان فیلمی بیاورند با هم تماشا کنند ...ادامه مطلب ..

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : پنجشنبه 08 تير 1396 | ساعت : 6:23 PM

دانلود رمان آجر لق

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : آجر لق
نویسنده : هدی بهرامی نیا
تعداد صفحات : ۲۱۱

خلاصه داستان :

مادربزرگم یک بار بهم گفت زن توی خونه ی زندگی مثل آجرهای دیوار میمونه . کدوم خونه رو دیدی که سقفش بدون دیوار بتونه سقف باشه و نریزه؟ این وظیفه ی زنه که درایت به خرج بده ، اگه بخواد مثل آجر کوره ندیده از خودش خامی نشون بده که زود اون خونه و زندگی از هم میپاشه . گوشت با منه آتیه؟ یا چشمت پی شیطنته؟ آجر دیوارای خونه اگه سست بود، اگه چفت و بستش خوب نبود، اگه لغزید هزاری هم که بخوای ترمیمش کنی اون خونه دیگه خونه نیست…

با تشکر از هدی بهرامی نیا عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
قسمتی از متن رمان :

نیم رخ به آینه ایستادم.تونیک بنفش و مشکی تا روی ران هایم بلندی داشت. پهلوهایم پر تر شده بود. هم خودم تغییر سایزم را حس کرده بودم هم همسایه مامان اینا که در کوچه مرا دیده بود گوشزد کرده بود…که خوش آب و رنگ تر از قبل شده ام. به قول خودش یک پرده گوشت گرفتم و آبی زیر پوستم رفته. دست کشیدم روی جلوی شکمم…هنوز خیلی پیدا نبود…شاید اکثریت می گفتند اضافه وزن است ولی همان خانم همسایه از چشم هایم فهمیده بود. باز هم به قول خودش از برق چشمهایم…نیم چرخی زدم و از پهلوی دیگر به آینه نگاه کردم…از این طرف هم چیز زیادی پیدا نبود…مثل همان سمت…دست کشیدم روی گونه ها…چند لک قهوه ای رویشان افتاده بود…کتاب چه نوشته بود؟ ماسک بارداری؟ ممکن است نروند؟ به جهنم که نروند…سر و ته این لکه ها با کرم به هم می آمد ولی سر و ته موجودی که درون شکمم بود چه؟. موجودی که برای داشتنش ….
از آیینه چشم گرفتم. تن خسته ام را روی تخت رها کردم. باز دستم سر خورد روی شکمم. دلم می خواست بدانم این دست کشیدن ها به همان اندازه که مرا سرشار از مادری می کند او را هم سرشار می کند از فرزندی؟
دکتر چه کار می کرد؟ لبه دستش را روی شکمم می کشید و فشار می داد؟ به قول خودش به اولین سفتی که رسیدی همانجا رحم است. البته که چیزی حس نکرده بود…گفته بود سن بارداری ات هنوز کم است…کتاب هم نوشته بود. تا ۱۲ هفتگی فقط درون لگن.
من هنوز دوازده هفته هم نبودم. هیچی نبود. فقط یک حس عظیم و مفرط.. یک سرشاری بی حد و حصر…لبخند پهنی روی لب هایم نشست…دکتر گفته بود اگر بخواهی قلبش را نشانت می دهم…روی صفحه سیاه و برفکی دستگاهش . میان حجم سیاهی و خطوط خاکستری. فقط یک نقطه بود که بالا و پایین می رفت…و من تک و تنها غرق خوشی شدم...ادامه مطلب ..

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:32 PM

دانلود رمان پانتی بنتی

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : پانتی بنتی
نویسنده : miss.no.1.2004
حجم کتاب : ۶٫۲

تعداد صفحات : ۳۷۵
خلاصه داستان :
از زبان نویسنده:
داستان درمورد دختری بنام پانتی هستش که پدری عرب و مادری تهرانی داره . پدر این دختر زاده این عشیره خاص هستش و میراث دار این فرهنگ . پانتی ساکن تهران هست ولی قبلا بنا به دلایلی توی اون عشیره زندگی کرده . من عادت دارم که توی داستانهام گره ایجاد کنم و همراه با داستان این گره ها رو باز کنم ، برای همین خلاصه خاصی برای داستانهام نمینویسم …

قسمتی از متن رمان :
از پشت درهای بسته هم ، صدای جیغ مقطع تلفن ، به گوشش میرسید … دستش رو توی کیفش چرخوند و ‏سعی کرد همه اونچه که در اون لحظه احتیاج داره ، یه دسته کلید … پیداش کنه … سریع تر از همیشه در ‏رو باز کرد … با همون کفشهای پاشنه تخت تابستونی ، پا به داخل گذاشت …
وقت نبود بندهای دور مچش رو باز کنه … گوشی نقره ای رنگ رو ، از روی مبل پرتقالی راحتی توی ‏محوطه ی پوچ سالن ، چنگ زد … دکمه وصل ارتباط رو زد … دیر رسیده بود … بوق ممتد تو گوشش شیهه ‏کشید …
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و مقنعه مشکی رنگ نخی ای ، که بلندیش به روی سینه هاش میرسید رو ‏با یه حرکت از سر ، به پایین کشید … گیسای سرش تو این گرما به مغزش فشار میاورد و حس کلافه بودن ‏رو بیشتر بهش القا میکرد …
مانتوی مشکی رنگ و ساده اداری رو ، با باز کردن دکمه هاش از تن خارج کرد و همونطور که با یه دست ، ‏دکمه بالای شلوار جین مشکیشو باز میکرد ، مانتو رو با یه حرکت به روی مبل شوت کرد … راه آشپز خونه ‏رو در پیش گرفته بود که دوباره زنگ تلفن … ‏
گوشی رو چنگ زد و بطرف آشپزخونه حمله ور شد … شاران بود … لبخندی محو به لب نشوند و بطری آب رو ‏از در یخچال بیرون کشید و به دهن نزدیک کرد … چه لذتی توی سر کشیدن بطری بود ، که تو لیوان پیدا ‏نمیشد ؟
‏« سلام » و در بطری رو با حرکت انگشت شصت بست …ادامه مطلب ..

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:27 PM

دانلود رمان دستهایم حافظه دارند

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : دستهایم حافظه دارند

نویسنده : رهایش*

حجم کتاب : ۹٫۷

تعداد صفحات : ۹۳۵

خلاصه داستان :

کنعان درگیر در مشکلات خانوادگی و مالی، اسیر گذشته و خاطره ی زخمی که به روحش آسیب رسونده، در اوج مشکلات هجوم آورده به زندگی حالش، فرصتی برای گریز از موقعیت خسته کننده ی زندگیش پیدا می کنه اما هر فرصتی فرصت مناسب نیست و هر راه گریزی، راه گریز یا شاید هم….
داستان ، داستان زندگی سه پسره ، سه برادر که زندگیشون به وجود هم گره خورده و البته شخص آشنای غریبی که منبع اصلی مشکلات این سه برادره.

قسمتی از متن رمان :

-مگه نگفتم بمون تا من بیام؟
سرمو بلند کردم و خیره شدم به قیافه ی طلبکارش! سری به دو طرف تکون داد و گفت:هان؟! چیه؟! حرفهای منو نمی فهمی؟ نمی شنوی؟ دوست داری بشنوی و نمی شنوی؟ دوست داری بفهمی و نمی فهمی؟ گفتم من خودمو تا ظهر می رسونم!
حیف که ساعتی نبود که بخوام با نگاه کردن بهش متوجه اش کنم که الآن دو ساعتی از ظهر گذشته. بی حرف سرمو انداختم پایین و مشغول کارم شدم. یه خرده تو سکوت نگاهم کرد، بعد پرسید: کسرا نیومده؟
دلخور بودم و وقت دلخوری حوصله ی جواب دادن، حرف زدن و حتی حرف شنیدن نداشتم. با سر جواب منفی دادم و دست بی حس بابا رو آوردم بالا و شروع کردم به لیف مالی کردن.
اومد جلو، دست گذاشت رو شونه ام و گفت: بیا برو بیرون باقیشو من انجام می دم.
خسته بودم. تازه از شیفت برگشته بودم! از ساعت ۱۰ شب قبل که رفته بودم کارخونه تا دم ظهر که برسم یه کله ایستاده بودم و نیومدن کبریا، عمل نکردن به قولش و پشت گوش انداختنش کلافه ترم کرده بود.
بی توجه به حضورش وسط اون حموم گرم که شر شر عرق رو همراه با قطره های آب از سر و صورتم سر می داد مشغول شستن بابا شدم.
دستم رو گرفت، لیف رو از دستم کشید و با لحن محکمی گفت: بیا برو بیرون بچه! اه! خودم حوصله ندارم، اخم و تخم اینم باید تحمل کنم! برو بگیر یه خرده بخواب از این گنددماغی در بیای بعد بهت می گم کجا بودم که دیر اومدم!
هه! حوصله ی پوزخند زدن هم نداشتم! کجا بود؟! چه اهمیتی داشت؟! مهم این بود که قول داده بود صبح زود بابا رو حموم کنه و باز طبق معمول زیر قولش زده بود.
باقی کارو سپردم بهش، پا گذاشتم تو رخت کن حموم خونه ی قدیمیمون، با حوله سر و صورت و پاهامو خشک کردم و شلوارکمو پوشیدم. برگشتم سمتش و گفتم: گربه شورش نکنی ها! اگه حوصله نداری بگو …
یه چشم غره بهم رفت که باعث شد ساکت شم. راه افتادم سمت راهروی بین هال و سرویس بهداشتی و در همون حال گفتم: ناهارشم نخورده!
صداشو از پشت سر شنیدم: باشه مامان خانوم! شما نگران نباش!
ولو شدم رو تخت. از نفس افتاده بودم.دیگه جا به جا کردن بابا بی کمک واقعاً سخت شده بود. حرکت دادن تن لمسِ از سکته ی مغزیش با وجود خستگی جسمی خودم نفسگیرتر شده بود. چشمامو بستم و سعی کردم یه خرده بخوابم. خوشحال بودم که فردا شیفت ندارم و می تونم یه دل سیر بخوابم! هر چند اگه می ذاشتن!..ادامه مطلب ...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:19 PM

دانلود رمان به سادگی

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : به سادگی
نویسنده : تسنیم
تعداد صفحات : ۴۰۹

خلاصه داستان :

راجع به دختری به نام فدرا هست … دانشجوی روانشناسی و با مادرش زندگی میکنه . داستان از یک نقطه عطف تو زندگی فدرا شروع میشه و عاشقانه هایی که براش اتفاق میفته …
با تشکر از تسنیم عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

دومین بار بود که تنهایی پله های هواپیما را بالا میرفتم ….۱۰ سال بزرگتر شده بودم اضطراب تنهایی هم ۱۰ سال بزرگتر شده بود اما جنسش فرق داشت ……۱۰ سال پیش ۱۳ ساله بودم بابا سوار هواپیمایم کرده .میرفتم کرمان که راننده بیاید دنبالم و مرا ببرد بم….مامان ۳ ماه بود که بم بود …از طرف سازمان ملل رفته بود برای کمک به زلزله زده ها…..کنار خانم روس چشم ابی کنار پنجره ی هواپیما نشسته بودم ،در ذهنم برنامه میریختم تا برسیم برایش انگلیسی صحبت کنم …..۲ دقیقه نشد که اقای سیبیل کلفت امد بالای سرم گفت اشتباه جایش نشستم ،شمارهام را نگاه کردم دیدم بله!حق داشت .رفتم سر جایم.ناراحتی نداشت همان فدر که من دوست داشتم کنار خانم چشم ابی بنشینم او هم دوست داشت!
حالا ۲۳ سالم بود می دانستم باید از روی کارت پرواز سر جایم بنشینم،کرمان هم نمیرفتم .از طرف مامان باید میرفتم سوییس ،قرارداد امضا می کردم و دوره ی حقوق بشر می گذراندم .از پنجره باند فرودگاه را نگاه میکردم .این بار بابا دیگر نبود که سوار هواپیمایم کند.برایم مهم نبود خانم چشم ابی کنارم باشد یا اقای سیبیل کلفت ،دوست داشتم صندلی کنارم اشغال نشود.قرار بود سینا بیاید فرودگاه دنبالم ،پسر دوست مامان بود ،او ر هم ۱۰ سال پیش بم دیده بودم ،۱۰ سال پیش دانشجوی پزشکی عمومی بود ،از سوییس امده بم کمک رسانی.۱۳ سالم بود عاشقش شده بودم.رویا هم بافته بودم.با لباس عروس کنارسینا.دکتر بود ،خوش قیافه و خوش تیپ هم بود.با شاهزاده سوار بر اسب مو نمی زد.حالا ۱۰ سال گذشته بود تخصص روانپزشکیش را هم گرفته بود .اما دیگر ۲۳ سالم بود میدانستم ۱۰ سال در سوییس منتظر نمانده من بزرگ شوم ،می دانستم با چند نفری دوست بوده و به جایی نرسیده .از سوییس زنگ میزد ،برای مامان تعریف می کرد...ادامه مطلب...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 16
موضوعات: دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های کاربری ,
برچسب‌ها: دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت , دانلود رمان به سادگی ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:16 PM
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 6
موضوعات: عکس نوشته , شعروگرافی ,
برچسب‌ها: بی تو می رفتم , شعرگرافی , اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:2 PM

زان لحظه که دیده بررخت واکردم

اشعار حمید مصدق


زان لحظه که دیده بررخت واکردم
دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

نی، نی غلطم، کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضاء کردم

"حمید مصدق"

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 10
موضوعات: نوشته های بزرگان , حمید مصدق ,
برچسب‌ها: زان لحظه که دیده بررخت واکردم , اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:59 PM

دلم از مهر تو آکنده هنوز

اشعار حمید مصدق

 

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق‌ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز.

 

"حمید مصدق"

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 11
موضوعات: نوشته های بزرگان , حمید مصدق ,
برچسب‌ها: دلم از مهر تو آکنده هنوز , اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:55 PM

در میان من و تو فاصله هاست

اشعار حمید مصدق

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست‌های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشم‌های تو

به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

حمید مصدق

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 18
موضوعات: نوشته های بزرگان , حمید مصدق ,
برچسب‌ها: در میان من و تو فاصله هاست , اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:51 PM

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

شعر معاصر،حمید مصدق

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی

روی تو را کاشکی می‌دیدم.
شانه بالازدنت را،
 -
بی قید  -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد  -
و تکان دادن سر را که
-
عجیب! عاقبت مرد؟
 -
افسوس!
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟

 

"حمید مصدق"

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 17
موضوعات: نوشته های بزرگان , حمید مصدق ,
برچسب‌ها: اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت , خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:45 PM

اگر تو باز نگردی

شعر معاصر،حمید مصدق

ــــــــــــــــــــــ

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد!

 

"حمید مصدق"

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
موضوعات: نوشته های بزرگان , حمید مصدق ,
برچسب‌ها: حمید مصدق , اگر تو باز نگردی , اشعار حمید مصدق , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:26 AM

خورشید در چشمت

شعر معاصر، علی قاضی نظام

ـــــــــــــــــــــــ

انعكاسِ نورِ خورشيدِ
اولِ صبح در چشمانت
خوشبختي ام را ترسيم ميكند!
چشم باز ميكنى؟

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5

بازدیدها: 14
موضوعات: نوشته های بزرگان , علی قاضی نظام ,
برچسب‌ها: خورشید در چشمت , علی قاضی نظام , انعكاسِ , خورشيدِ , چشمانت , خوشبختي , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:15 AM

 معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد

معرفی و نقد کتاب


xe72_9789643056568c387e2b98f28e590d3c9f5

عنوان:  چراغ ها را من خاموش میکنم
موضوع:  داستان
نویسنده :   زویا پیرزاد
ناشر: نشر مرکز  
قطع:  رقعی
سال انتشار:  ۱۳۹۰
تعداد چاپ:  ۴۰
عرض:  ۱۵
ارتفاع:  ۲۱.۸
نوع جلد:  شومیز
تعداد صفحات:256

ادامه مطلب...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 12
موضوعات: دانلود رمان , معرفی کتاب , معرفی و نقد رمان ,
برچسب‌ها: معرفی و نقد رمان چراغ ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد , معرفی و نقد رمان , معرفی کتاب , دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 9:8 AM

 معرفی و نقد رمان چهل سالگی | ناهید طباطبایی

معرفی و نقد کتاب

nu9v_chehelc387e2b98f28e590d3c9f5329f890

عنوان:  چهل سالگی
موضوع:  داستان های فارسی قرن 14
نویسنده :   ناهید طباطبایی
ناشر:   چشمه
قطع:  رقعی
سال انتشار:  ۱۳۹۴
تعداد چاپ:  ۱۲
نوع جلد:  نرم
تعداد صفحات:  ۹۰
 
درباره کتاب:

«چهل سالگی» روایت زنده شدن خاطراتی خوشایند است که در مواجهه با واقعیت حال، کابوس‌هایی رونده می‌شود. داستان دلدادگی دیروز زن قهرمان داستان با سرخوردگی‌های اجتماعی امروزش گره می‌خورد. نگاه «ناهید طباطبایی» به ماجرا نگاهی دقیق و عمیق است. او توانسته دل‌نگرانی‌ها، سرخوردگی‌ها و روال طبیعی زندگی زنی امروزی و نسبتا خوشبخت را به تصویر بکشد. از روی این کتاب، فیلم موفقی نیز به کارگردانی «علی‌رضا رییسیان» ساخته شده است.
 

در چهل سالگی با شخصیت زنی روبه رو هستیم که در حال گذر از مرز جوانی به میان سالی ست. این زن به لحاظ درونی، سرگشته و آشفته و به لحاظ شخصیتی متزلزل و مردد است. داستان با خوابِ آشفته و نمادین این زن آغاز می شود...
 

بخش هایی از کتاب:

«آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دختر 15 ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند... پیری فقط یک صورتک بدترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی».
 

«گفت: ببین، نباید خیلی نارحت بشوی، زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سرمی زند، برای اینکه ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب و غریب می پوشند و موهایشان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا... چه می دانم، اما مطمئن باش همه این ها فقط یک مدت کوتاه است، خیلی زود به پیری عادت می کنند»...
ادامه مطلب...

 

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 35
موضوعات: معرفی کتاب , معرفی و نقد رمان ,
برچسب‌ها: معرفی و نقد رمان , معرفی کتاب , دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت , معرفی و نقد رمان چهل سالگی | ناهید طباطبایی ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:53 AM

معرفی و نقد کتاب پستچی | چیستا یثربی

معرفی و نقد کتاب

txja_9786001198717c387e2b98f28e590d3c9f5

 

عنوان:  پستچی
موضوع:  رمان
نویسنده :   چیستا یثربی
ناشر:   قطره
قطع:  رقعی
سال انتشار:  ۱۳۹۵
تعداد چاپ:  ۲
نوع جلد:  نرم
تعداد صفحات:  ۱۲۰
 
 
درباره کتاب: 
 
چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و ریخت رو زمین! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده، نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آن قدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود...ادامه مطلب...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 47
موضوعات: معرفی کتاب , معرفی و نقد رمان ,
برچسب‌ها: معرفی و نقد کتاب پستچی | چیستا یثربی , معرفی و نقد رمان , معرفی کتاب , دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:46 AM

دانلود رمان به رسم رقص کولی ها

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : به رسم رقص کولی ها
نویسنده : m0nire
تعداد صفحات : ۲۹۲

خلاصه داستان :

از زبان اول شخص روایت میشه و محاوره ای . کسی که داستان رو از زبانش می خونیم ، یک دختر کولیه .
کولی توی داستان های روایی ، نماد همه ی خواستنی های انسانیه . این دختر ، پر از زندگیه . پر از روح و لذت .
مرد داستان پر از غرور و تکبر و ندیدنه .
تقابل این دو نفر میون آدم های فرعی دیگه ای که توی داستان داریم ، اساس داستان رو تشکیل میده .
با تشکر از m0nire عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
قسمتی از متن رمان :

پیرمرد ، سرفه ی ریزی کرد و آن را با مشتش که جلوی دهان گرفته بود ، مهار کرد . سرش را بلند کرد و به مرد جوانی که کنار تختش ایستاده بود نگاه کرد .
قد بلند ، شانه های پهن ، ماهیچه های در هم پیچیده ی بازوان که نشان از قدرت بی حد و اندازه ی بدن می داد . اما آنچه این مرد را متمایز می کرد ، هیکل بی نقص و جثه ی درشتش نبود ، چشم های نافذش بود که با ترکیب با ابروهای پرپشت و زمختش ، روح هر جنبنده ای را می کاوید . چشم های مرد ، دو گوی شیشه ای بی روح بودند که عطششان را با تسخیر روح دیگران سیراب می کردند .
سرفه ی دیگری در گلوی پیرمرد شکست . نگاه مرد ، از پنجره و دوردست های پشت آن جدا شد و تا روی چشم های پیرمرد ، جریان یافت .
وقتی سرفه ها آرام یافتند ، پیرمرد ناله کرد : کارخانه … سرفه ی ریز دیگری را با بلعیدن آب دهانش فرو داد : نگرانم . این مدت که نیستم ، به دست تو میسپارمش . مراقب اوضاع باش .
مرد بله ی خشک و محکمی زمزمه کرد . صدایش ، گرمای فریبنده ای در خود پنهان داشت ، اما آن قدر از آن بهره نگرفته بود که خش دار شده بود . کلمات ، می توانستند ، مسحور کنند اما وقتی از دهان او خارج می شدند ، سرد و یخ زده تنها می شکستند و ویران می کردند .
بدون کلمه ای دیگر قصد خروج کرد . پیرمرد با خودش تصدیق کرد که این مرد ، صخره ای فتح نشدنی است .
مرد ، بعد از خروج تصمیم گرفت برای سرکشی اولیه به کارخانه برود .
صحن بزرگ و خالی سیلو را ردیف های ماشین ، پر کرده بود . تایم استراحت بود و سکوتی غلیظ ، فضای همیشه پرهیاهوی کارخانه را پر کرده بود ...
ادامه مطلب...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:40 AM

دانلود رمان پنجمین فصل سال

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : پنجمین فصل سال
نویسنده : رهایش*
تعداد صفحات : ۱۰۳۰

خلاصه داستان :

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه!
پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای!

با تشکر از رهایش* عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

خسته و بی حوصله نشسته بودم پشت میز و داشتم شرح حال آخرین مریضی رو که ویزیت کرده بودم توی پرونده اش وارد می کردم که تقه ای به در خورد و صدای باز شدنش اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: خانم میرفاضل من فردا تا ۷ عمل دارم. بیمارای فردا رو منتقل کن به روزای دیگه.
-ببخشید به من گفتن دستای شما تو عمل بواسیر شفاست درست گفتن؟!
سرمو با تأخیر و بهت زده آوردم بالا و زل زدم به کسی که دم در وایساده بود!
تعجب اون رو هم از دیدن چهره ی من می شد تو صورتش دید! اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش. به جرأت می تونم بگم نفس کشیدن هم یادم رفته بود! صدای ضربان قلبمو می تونستم بشنوم که از هیجان تند و تندتر می کوبید!
با دو قدم بلند به میزم نزدیک شد و دستشو آورد جلو و گفت: سلام!
بی توجه به دستی که دراز شده بود از جام بلند شدم. میزو دور زدم و روبروش وایسادم. یه خرده همو نگاه کردیم و بعد هر دو همزمان مردونه و محکم همو به آغوش کشیدیم! باورم نمی شد! خودش بود! چهار سال بود که ندیده بودمش! چهار سال بود که صمیمی ترین رفیقم رو ندیده بودم! چهار سال بود هیچ کسو ندیده بودم! چهار سال تموم گذشته امو پاک کرده بودم و حالا یکی از پررنگ ترین آدمای گذشته روبروم وایساده بود.
خودشو از بین دستام کشید بیرون و با لبخند گفت: له شدم پسر خوب! پرتقال که آب لمبو نمی کنی!..ادامه مطلب...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1396 | ساعت : 8:33 AM

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم

دانلود رمان جدید ,دانلود رمان عاشقانه ,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

 

نام رمان : آینه ای برابر آینه ات می گذارم
نویسنده : naqme و Hanak
تعداد صفحات : ۸۳۳

خلاصه داستان :

پسر جوونی به خاطر کار، از آمریکا به ایران میاد. در خلال ِ کار، تصمیم میگیره دنبال ِ بهونه ای بگرده که مادرش رو بعد از بیست و پنج سال به ایران بکشونه. بهونه ای که دنبالشه، هم مربوط میشه به گذشته ی مادرش و هم عاشق شدن ِ خودش…

با تشکر از naqme و Hanak عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

از پس ِ خاکستری ِ آسمان، خورشید در حال طلوع است.
به چراغهای روشن شهر چشم می دوزد.
نگاهش روی برج میلاد ثابت می شود.
آخرین بار این برج وسط تهران خودنمایی نمی کرد. آخرین بار خیلی چیزها مثل حالا نبود؛ بزرگراهها، تاکسی های خوشگل و یکدست ِ فرودگاه، اینهمه آسمان خراش و پل…
اتاق ِ مرتب ِ هتل باعث آرامشش می شود.
پرده را می کشد تا نور وارد نشود و بتواند راحت بخوابد. نیاز به چند ساعت خواب اساسی دارد ولی وسواس موروثی اجازه نمی دهد بی خیال ِ باز کردن ِ چمدانها شود.
لپ تاپ ِ روی لباسها یادش می آورد خبر رسیدنش را هنوز نداده است.
روشنش می کند. خدا را شکر اطلاعات و رمز وای فای هتل، در منوی کنار تلفن هست.
اسکایپ را باز می کند. می رود سر وقت ِ لباسهای مرتب چیده شده.
با دقت و تک تک، لباسها را در کمد آویزان می کند و کفشها را ردیف پایین می چیند.
صدای زنگ اسکایپ بلند می شود.
لم می دهد روی تخت و تماس را برقرار می کند...ادامه مطلب...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
موضوعات: دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های کاربری ,
برچسب‌ها: دانلود بهترین رمان ایرانی , دانلود بهترین رمان سال , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت , دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 06 تير 1396 | ساعت : 2:59 PM

پرکن پیاله را

اشعار جدید,شعر

_______

پرکن پیاله را

که این آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها

که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد...

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

پر کن پیاله را

 

هان

ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلوده دور دست

پرواز کن

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تقلا و تشنگی

با این که ناله میکشم از دل

که آب... آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...

 

 "فریدون مشیری"

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 11
موضوعات: نوشته های بزرگان , فریدون مشیری ,
برچسب‌ها: اشعار جدید , شعر , پرکن پیاله را , فریدون مشیری , چت , چتروم , عسل چت اصلی , اصیل چت , کافی چت , تالار چت ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 06 تير 1396 | ساعت : 2:7 PM

دانلود رمان بانوی قصه

دانلود رمان جدید ,دانلود رمان عاشقانه ,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : بانوی قصه
نویسنده : beste
تعداد صفحات : ۵۲۹
خلاصه داستان :
فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام.
متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود.
ـ تو … تو چی کار کردی؟ خیانت؟! خیانت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟
سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه.
ـ جز عاشقت بودن، جز پرستیدنت؟
این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد...ادامه مطلب...

نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 06 تير 1396 | ساعت : 1:40 PM

دانلود رمان داغدیدگان

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان
Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : داغدیدگان
نویسنده : moon shine
تعداد صفحات : ۱۵۷

خلاصه داستان :

فروغ و امیرحسین هر دو داغ دیده ان … فروغ پسر یازده ساله و همسرش رو تو یه تصادف از دست داده و امیرحسین هم مستانه ی نه ساله اش رو …
داستان از محبت مادرانه ی فروغ شروع میشه … از اینکه سنگ قبر مستانه و وحید درست در کنار هم هستن و همین هم باعث آشنایی فروغ و امیرحسین میشه …

قسمتی از متن رمان :

درسوز وسرمای اواخرآبان ماه امیرحسین با دسته گل داوودی ای که خریده بود کنار سنگ قبر مستانه اش نشست…دستی روی سنگ تمیز ونمناک کشید وعطر گل های پرپرِ رز سرخ وبوی گلاب مشامش را پرکرد
بازهم مثل تمام دوشنبه های گذشته سنگ قبر مستانه شسته شده وتمیز بودوبازهم امیرحسین دیر رسیده بود ..
زیرلب حمد خواند وبا سرانگشت رد اسم مستانه را خط کشید …
سوره ی توحید را هم شروع کرده بود که نگاهش به آب نباب سرخ وسفید گوشه ی سنگ قبر افتاد …سوره ی دوم را درحالی شروع کرد که نگاهش ناخواسته به سنگ قبر کناری واسم طلایی رنگ حسین ووحید رسید ..
وحید یازده ساله تنها دوسال از مستانه اش بزرگتر بود ودست برقضا به فاصله ی یک هفته بعد از مستانه فوت کرده بود ..
امیرحسین ناخواسته آه سنگینی کشید ویاد مستانه افتاد
حالا که شش ماه از مرگ دخترِامیرحسین میگذشت جای خالی شیرین زبانی های دخترکش بدجوری خودنمایی میکرد ..
روزهای اول که حتی دلش را نداشت به سراغش بیاید …مگر میشد؟؟ ..دختری به ان زیبایی وسلامتی براثر یه تب ساده یایک اهمال کاری زیر خاک برود .؟
پدر بود وداغ اولاد هم کمر شکن..طاقت دیدن عکسِ روی سنگِ قبر دخترش را هم نداشت.. چه برسد به اینکه بالا سر قبرش بایستد وبه جای بوسه به گونه زدن مستانه اش… فاتحه بخواند وبا سنگ قبرش حرف بزند ..
دوسه ماهی گذشت تا توانست جای خالی مستانه را تحمل کند واخر سر با کلی درد ..با کلی زجر به سر خاک دخترش امد ..
چه میشد گفت از دردی که این پدر می کشید ..مگر غم اولاد فراموش شدنی بود ؟..به خدا که نبود کمرشکن بود واستخوان سوز ..
از سر قبر مستانه بلند شد وبه سراغ وحید وحسین رفت ..وحیدی که سنگ قبر نمناکش درست مثل مستانه پراز رزِ پرپر بود
آب نبات چوبی سرخ وسفید گوشه ی قبر لمیده بود وداغ دل بستگان وحید وحسین را نشان میداد ..
ناخوادگاه به احترام کسی که مادرانه سنگ قبر مستانه اش را شسته وشاید به خاطرِ وحید یازده ساله وپدرش حسین ،زیرلب حمد وسوره خواند ونگاهش را به اب نبات چوبی دوخت ..
یک قطره اشک ازگوشه ی چشمش سرخورد وداغ دلش تازه شد..داغی که این روزها شاید کهنه شده بود ولی هنوز جگرش را می سوزاند ..ادامه مطلب ...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 6
موضوعات: دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های کاربری ,
برچسب‌ها: رمان ایرانی , رمان و داستان , چت , چتروم , چت فارسی , چت شلوغ , چتروم فارسی کافی چت , شلوغ چت , رمان , داستان , داستان نویسی , داستان بلند , دانلود رمان داغدیدگان , moon shine , رمان های مووون شاین ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 06 تير 1396 | ساعت : 1:34 PM

دانلود رمان آن روزهای خوش

دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان جدید,دانلود رمان

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : آن روزهای خوش
نویسنده : شکوفه ن۳۳
تعداد صفحات : ۱۰۵

خلاصه داستان :

ونوسه دختری ِ که یک فلاش بک داره به ۷ سال قبل وقتی رشته پزشکی قبول میشه و ماجراهایی که طی این سالها برایش رخ میدهد …
اکثر ماجراهایش واقعی است و برای خودم (نویسنده) یا دوستانم رخ داده و بقیه خیالی است …

قسمتی از متن رمان :

افتاب به وسط اسمان رسیده بود… چندروزی بودکه باران می امدوامروز بعدمدتهااولین روز افتابی بود…. افتاب هم ول کن نبود ….مستقیم توی مغزسرم بود…هوای شرجی داشت خفه ام می کرد…. احساس نفس تنگی داشتم….سرم به دوران افتاده بود… قلبم می خواست ازتودهنم بیادبیرون…. داشتم دیوانه میشدم…..
هربارکه می خواستم بایستم ونفس بگیرم… انگارنیرویی من رابه جلوهل می داد… به ناکجااباد…..یک دستم رابه زیرشکمم گرفته بودم ….باصندلهایم هم نمی توانستم راحت راه بروم شایدهم می دویدم ….حالم دست خودم نبود …..دویدن که نه ….چیزی بین دویدن وراه رفتن…. نمی دانستم کجابایدبروم…. برگ درختان توی صورتم میخورد…..موهایم چسبنده شده وبه صورتم چسبیده بود……
حتی یکجامجبورشدم بایستم وهرچه صبح خورده بودم بالابیاورم…. دهانم مزه تلخی می داد…. فقط یک لیوان اب دلم می خواست….. بچه هم مدام لگدمی زد……
دست گذاشتم روی دلم وگفتم تودیگه بسه…. انگاراوهم ازدستم عصبانی بود…. یعنی همه… حتی خودم …منِ احمق ….اخربرای چی؟ می مردی توخونه می موندی؟ حالاپیاده روی نمی کردی؟ همش لجبازی باکی ….؟خودت …..ای خداچیکارکنم؟ هرچی سرم می امدازخریت خودم بود… اگه لجبازی نمی کردم…. اگه عادت می کردم سکوت کنم…. الان جایم اینجانبود…تورختخوابم بودم وخوابیده بودم….
گریه ام گرفته بود …من عاشقش بودم …دوستش داشتم ..هروقت توچشمام نگاه میکرد… قلبم به تپش می افتاد…گُرمی گرفتم… وقتی زورمی گفت… همون لحظه ازش متنفرمی شدم و هرچی دلم میخواست تودلم بهش ناسزامی گفتم …ولی بعد دلم می سوخت وتودلم به غلط کردن می افتادم….
دارم باخودم چکارمی کنم؟
نفسم به شماره افتاده بود… به یک سراشیبی رسیدم… بادست راستم محکم زیرشکمم راگرفتم وبادست چپم تنه درختان راگرفتم.وپایین امدم …..تقریبایک ساعتی می شدکه توجنگل سرگردان بودم… شایدبیشتر….بوی دود به مشامم خورد…. جلوتررفتم رسیدم به یک محوطه کوچک کم درخت که دران دوتاخانه روستایی درکنارهم قرارداشتند ….
ازدودکش یکی ارخانه هادودبیرون می امد…. یک چاه اب هم بین دوخانه بود…صدازدم کسی جواب نداد…. همانجاروی زمین نشستم ….دبگه نای رفتن نداشتم…بعدمدتی صدایی به گوشم رسید:
– اینجاچکارداری؟
برگشتم …زنی تقریبا۴۰ ساله که یک کومه بزرگ هیزم روی کمرش بود…. باتعجب نگاهم میکرد…. حتماباخود ش می گفت این زن بااین قیافه …..وسط جنگل دیگه کیه….. ازکدم خراب شده ای پیداش شده….
کومه را گذاشت زمین وجلوامد….به سختی بلندشدم…. نگاهش به شکمم افتاد...ادامه مطلب...

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 5
موضوعات: دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های کاربری ,
برچسب‌ها: رمان ایرانی , رمان جدید , رمان عاشقانه , دانلود رمان آن روزهای خوش , چت , چتروم , چت فارسی , چت شلوغ , چتروم فارسی کافی چت , شلوغ چت , رمان , داستان , داستان نویسی , داستان بلند ,
نویسنده: Mr & Miss Mir
تاریخ : سه شنبه 06 تير 1396 | ساعت : 1:18 PM

دانلود رمان قتل کیارش

دانلود رمان,دانلود رمان جدید,دانلود

Image result for ‫عکس کتاب‬‎

نام رمان : قتل کیارش
نویسنده : مژگان زارع
تعداد صفحات : ۹۹۳

خلاصه داستان :

کیارش دولتشاه، در یک میهمانی خانوادگی به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…
با تشکر از مژگان زارع عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند. راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید. ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند. او هم راست می گوید. مثلاً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد با اوضاعی که من تا حالا باهاش زندگی کرده ام خیلی بزرگ نیست. ولی اگر وضع زندگی ام را بی خیال بشوم، یعنی جایی که توش زندگی می کنم و آدم هایی که کنارشان زندگی می کنم را بی خیال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلی و مامان اعظم را ببینم آن وقت خیلی زیادی بزرگ به نظر می رسند. آن قدر که حتی توی خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم. تازه از این ها بزرگ تر هم هستند. یکیش همین که فکر کنم یکی مثل کیارش از من زیادی خوشش بیاید یا نه اصلاً عاشقم بشود.
سرم را تکان دادم تا این فکرهای مسخره که همیشه همراهم هستند و هیچ راهی هم برای خلاص شدن ازشان ندارم را پاک کنم. نگاهی به آسمان آبی و صاف انداختم و با جزوه تند تند خودم را باد زدم. حالا این آرزوها مهم نبودند، مهم میهمانی آخر هفته است که نمی دانم بروم یا نروم. ناهیدجون لطف کرده البته به نظر خودش و من را هم قابل دانسته بنشینم توی میهمانی و من کلی هیجان دارم چون دو سالی می شود که اجازه ندارم توی میهمانی هایشان باشم. نگاهی به ساعتم انداختم و سعی کردم توی سراشیبی کوچه تند راه بروم. نه آن قدر تند که نتوانم توی سرازیری تعادلم را نگه دارم نه آن قدر یواش که به کلاس دکتر طهماسبی نرسم. امروز راحت می شدم، یعنی حداقل یک هفته راحت بودم تا بعد دوباره بیفتم به خرخوانی برای امتحان های پایان ترم.
بوق مورانویی که از رو به رو با سرعت جلو می آمد مجبورم کرد بکشم کنار و زیرلبی فحشی هم به راننده ی وحشی اش بپرانم. قلبم مثل همه ی این وقت ها به گاپ گاپ افتاده. با دست هایی که بیشتر به خاطر عصبانیت به لرزش افتاده اند. جزوه را همان طور لوله شده چپاندم توی کوله پشتی ام و با انگشت چشمِ بچه های ترسان ولی هنوز خوشگلِ آویزان به زیپ کیفم را ناز کردم: می دونم خیلی وخشی بود. وخشی گری هم جزو کلاسشون حساب می شه آخه
– کلاسِ کی اون وقت؟
چشم هایم از روی عروسک ها سر خوردند روی جفت کفش های چرم جلوی رویم و قوس برداشتند روی پاهای کشیده و بالا آمدند تا برسند به کراوات سورمه ای رنگ بته جقه که به نظرم اصلاً به صاحبش نمی آمد و بعد توی چشم هایی که نگاه کردن مستقیم توش را هیچ وقت یاد نمی گرفتم و تازه فرار کردن ازش را این روزها بیشتر دوست داشتم: سلام آقای دولتشاه
منتظر جواب سلام نبودم،آن هم از آدمی که وسط کوچه داشت من را به خاطر توهین به بالا و پایین خانواده اش سین جیم می کرد.
– داشتی می رفتی مهد؟ ادامه مطلب...

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

بازدیدها: 8
موضوعات: دانلود رمان , دانلود رمان ایرانی , دانلود رمان عاشقانه , دانلود رمان های کاربری ,
برچسب‌ها: دانلود رمان قتل کیارش , دان.د رمان , چت , چت شلوغ , دانلود رمان مژگان زارع , رمان مژگان زارع ,
تعداد صفحات : 3 | 1 2 3 صفحه بعد
آمار وبلاگ
کل مطالب : 138
کل نظرات : 3
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 4


بازدید امروز : 46
باردید دیروز : 19
بازدید هفته : 77
بازدید ماه : 279
بازدید سال : 3,999
بازدید کلی : 10,086